هفته ایی پر از مهمونی و روزانه های رادوین
سلاااااااااااااااااااام به دوستای نازنینم .
.
سلاااااااااااام به پسر شیطون و جستجوگر و باهوشم رادوین
عاشقانه دوستت دارم .
تو این هفته که گذشت چند تا جشن دعوت شدیم که خیلی بهمون خوش گذشت . .
19 ابان تولد گلنوش به قول رادوین نونوش

این کیک خوشگل رو گلنوش دختر خاله ام درست کرده


اون شب رادوین کلی با خاله اعظم پایکوبی کرد . اینجا هم در حال رقصه .
عاشق خاله اعظمم هست . همش میگه بریم خونه خای هظم (خاله اعظم). همین که میرسیم خونشون دستاشو باز میکنه و میندازه دور گردن خاله ام .
به رادوین میگم عشقت کیه ؟ میگه میمینا 

میگم میدونی معنی عشق چیه ؟ ایه دوشتتت دالم
خیلی واضح و قشنگ برامون حرف میزنه . تمرکز بالایی داره و برای جواب دادن به سوالی سربع جواب میده و اگر سوالی باشه که باید در مورد فکرش کنه دستشو میزاره زیر چونه اش و کمی اخم میکنه بعد جواب میده 
همچنان صبحهای زود بیدار میشه و وساعت 3 وقت خواب بعد از ظهرشه و بعد ساعت 11 دوباره میخوابه . از خوابش خیلی راضی ام . چون اصلا دوست ندارم تا دیر وقت بیدار بمونه .
تو پوشک گیری کمی از پوشک بدش اومده و ازم میخواد که پوشک تنش نکنم . ولی خودش راضی نمیشه که خبر کنه . منم با هاش حرف زدم و هر دفعه که میخواد پوشک نشه . انگشت کوچیکش رو میاره جلو و تو انگشت من قفل میکنه یعنی قول داده که جیش نکنه .
برامون شعر هم میخونه .
ادین (رادوین)پوشک نپوشه ولی ادین پوشک موپوشه. اخرشم وای وای وای . به اسم خودش میگه ادین
(رادوین)
احسان براش چراغ خواب لاک پشتی براش خریده و شبها تو اتاقش عکس ستاره و ماه می افته خیلی اون رو دوست داره هر جا میریم دستش میگیره میبره . 
تو غذا خوردن اصلا همکاری نداره فقط عاشق نون بربری به قول رادوین بعی بعیی و پنیر هست .
خودم هماین روزها سخت درگیر کارهای دانشگاهم بودم چون تصمیم گرفتم برای ترم بهمن ماه دوباره دانشجووووووووو بشم و ادامه تحصیل بدم . واقعا باید هر روز خودم رو اپدیت کنیم وگرنه از همه چیز عقب میمونیم
خودم احساس کردم که خیلی بهتره ادامه تحصیل بدم . از طرفی هم کلاسهای لیدر و تور گردگشگری ثبت نام کردم و کلاسهام از اذر ماه شروع میشه . وکلاس اشپزی بین الملل هم ثبت نام کردم و بیشتر برای مدرکش دارم میرم . و باز هم اگه بشه با احسان دوتایی کلاس مدیریت هتل داری و لیدرباید تهران بریم کلاس. چون قزوین هم کیفیت اموزش پایین هست هم اینکه رشته ای کمی داره
خلاصه کم کم داره سرم شلوغ میشه .
چهارشنبه هم سوسن جون دختر عمه متین تماس گرفت و ما رو دعوت کرد خونشون .

خیلی شب خوبی بود وای من از بس خندیده بودم اشکم درومده بود رادوین از من بدتر
خیلی خوشحال بود همش با مهسا و متین در حال گفتگو بود . دکتر و . همکارهای سوسن جون(منیر و خواهرش) وجواد و اناهیتا و متین و سوسن و یاسمین ملینا و هومن امیررضا (دوست بابا احسان ) بودن که اخر شب محسن و مهتاب ما رو سوپرایز کردن. چون قرار نبود که بیاییند میگفتن کار داریم. و ساعت 10 شب به طور غیر منتظره از کرج اومدن خونه خواهرش سوسن . 
خیلی شب به یاد ماندنی بود
دکتر برامون با صدای رسا اواز میخوند.
فردا شبش هم عمو سامان همه رو دعوت کرد خونشون و رفتیم طبقه دوم
و فلافل خوشمزه ایی خوردیم و رادوین خیلی خوشش اومده بود. 
کلی بازی کردیم 
دیشب هم با احسان تصمیم گرفتیم که شام دونفری بریمرستوران شانی . و رادوین رو گذاشتیم پیش مامان بزرگش . شب خیلی عالی و رومانتیکی بود
کلی با احسان حرفهای عشقولانه زدیم 

این هفته با وجود اینکه همش با دوستان بهمون خوش گذشت ولی فوت مرتضی پاشایی واقعا حالم رو بد کرد
بعد از ظهر وقتی از خواب بیدارشدم دیدم تو وایبر برام پیام گذاشتن
وقتی که متوجه شدم فقط اشک میریختم باورم نمیشد . یاد این افتادم که تو قزوین کنسرت داشت چه جمعیتی رفت چه استقبالی شد . ترانه ترنم دختر دایی ام کوچیک هستن همه شعر ها رو حفظ بودن مرتضی پاشایی اومد پایین . و اینها رو بغل کرد و بوسید گفت واقعا من متحیرم از این بچه ها چون من هر چی خوندم اینها حفظ بودن و همه دست زدن براشون .
. تصمیم گرفتیم که شب بریم بیرون همه زمین شقایق شمع گذاشته بودن

حلوا و خرما میدادن .
نگین و جواد و اناهیتا و محسن و مهتاب و سوسن و یاسمین همگی با هم بودیم . روز تشیعع هم دوست داشتم برم تهران ولی برنامه ام جور نشد و واقعا اون همه جمعیت همه رو متحیر کرد
.
.


هفته ایی پر از مهمونی و روزانه های رادوین 








